تبليغاتX
شهریار دلیر کوچک من
روز های زندگی کیارش کوچولو
 پسر شیرین زبون
کیارش جونمون حسابی به شیرین زبونی مشغوله دیروز می گفت من وقتی شما خواب بودید حلقه کلینکس انداختم تو چاق(یهنی چاه)

برام لب تاپ روشن کنید همون سی دی رو بگذارید که با دمکه هاش(دکمه هاش) شلیک می کنم.

من دلم درد می کنه از دارو خانه برام یک قرص بچه گانه بخرید.

خیلی گشنگه(قشنگه)

استایکر من(اسپایدر من)

 

|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388  |
 خاطرات سفر

پسری توی سفر حسابی دنیا به کامش بود و هر اسباب بازی که دوست داشت براش خریدیم ...اما میدونید توی این سفر کیارش از چی بیشتر خوشش آمد ....از کلید در اتاقمون تو هتل ....دائما تو دستش بود و یک لحظه هم اون رو از خودش جدا نمی کرد...و خلاصه از بازی توی شهر بازی گرفته تا پارک شادی و حافظیه و آبشار مارگون و ..... پسری حسابی شیراز گردی کرد...عکس های سفر راهم به موقش براتون می گذارم.

|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388  |
 حافظیه

سلام .این روزها باز هم طبق معمول انقدر کارم زیاده که نتونستم به وبلاگ پسری سر بزنم البته بیماری هم مزید بر علت شده . این روزها اتفاقات زیادی افتاده با پسری رفتیم شیراز و حسابی بهش خوش گذشت .اطراف یاسوج هم که واقعا زیبا بود و خلاصه آقا کیا برای اولین بار حافظیه رفت .توی حافظیه یک اتفاق جالب افتاد که دلم نمی آد اینجا ننویسمش من که در هنگام بیماری شنیده بودم آبی که در حافظیه هست با یک نیت پاک واقعا شفا بخشه در زمان بیماری دلم هوای شیراز کرد و جالب اینه که همه چیز دست به دست داد و ما از شیراز سر در آوردیم اما وقتی رفتیم تا دم در حافظیه من یک دفعه حالم بد شد و نتونستم برم داخل و می دونید چه موقع دوباره قسمت شد تا ما بریم درست موقعی که داشت اخرین اذان افطار ماه رمضان می داد و همان شب عید می شد و اما یک چیز دیگه که حسابی دلم لرزاند این بود که درست در موقع استفاده از آب آنجا از بلندگوی حافظیه این جمله پخش شد(اللهم اشفع کل مریض..........)همین الانم که دارم می گم گریم گرفته...........

|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388  |
 

ای پسر از زندگی غمگین مشولختی شب است

......ساعتی دیگر جهان روشن شود زیبا نگر  

 

|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 
کیارشی برای غذا خوردن حسابی شیطونی می کنه و سعی می کنه از زیر غذا خوردن در بره و با هزار ترفند می شه بهش چند قاشقی غذا فقط داد .پسر کوچولو عاشق خرید کردنه و البته خرید سک سک به تعداد ۲ تا ۳ تا در روز هم جزیی از برنامه روزانش شده جالب اینه که تا براش سک سک می خریم به محض باز کردن می گه می بینید سک سک اصلا فایده نداره همش چیزهای تکراری توشه اما جالب اینه که ۲ دقیقه بعد هم اگر بخواد بره بیرون یا کسی بخواد بره حتما باید براش سک سک خریددیشب اقا کوچولو یک بازی حسابی توی پارک کرد و البته به همراه یک خرید عالیآخه این روزها به خاطر اینکه مامانه(به قولی کیارش)پیشمونه دنیا به کام کیارش و هر چیزی که می خواد مامانه براش می خره .واقعا دست مامان گلم درد نکنه

|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388  |
 
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود ........وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود

این رو تقدیم می کنیم به رضای عزیزمون...رضا جان زندگی همیشه ایستادن بر فراز قله های موفقیت نیست گاهی باید از پائین کوه به قله نگریست و لذت تلاش برای صعودهای دیگر را تجربه کرد ....اما تو ای تقدیر هرگز با او سرکشی مکن...صفورا و کیارش

|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  |
 
این روزها سرم خیلی شلوغ بود و وقت نکردم وبلاگ نی نی رو آپ کنم .پسر کوچولو همچنان به شیرین زبونی مشغوله چند روز پیش دلش هوای ایراد بنی اسرائیلی کرده بود گفت مامان کتاب دوجم (جوجم)که دومباغه (قورباغه) داشت ما (ما ما) می کرد کجاست !!!به نظر شما کتاب جوجه ای که توش قورباغه ماما بکنه وجود داره! ! !....
|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 

بابا جون و مادر جون کیارش یعنی بابا و مامان بابا رضا امروز ساعت ۱۰ صبح به کپنهاک پرواز داشتن و از انجا هم به سوئد می روند تا عمه رعنا و عمو امید را ببینند کیارش کوچولو با اندوه فراوان بدرقشون کرد و با آهی از ته دل گفت بابا جون و مادر جون رفتن سلامتی.....ایشالا سلامتی برگردن....واقعا جاشون خیلی خالیه اما چون بعد از سه سال و سه ماه قرار هست رعنای عزیزمون رو ببینند و رعنا هم حسابی خوشحاله ما هم خوشحالیم اما به هر حال امیدواریم این روزها زود بگذرد و دوباره به قولی کیارش سلامتی برگردند

|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 یادش بخیر

پسرکم قربون پاهای کوچولوت بشم که دیگه تحمل سر من دارن ......عزیزم اون روزی که گفتم کیارش خسته ام با نگاه مهربونت نگاهم کردی و گفتی مامان سرت را روی پای من بگذار ...گل کو چیکم تا اون روز که خودت گفتی متوجه نشده بودم که پاهات انقدر مردونه شدن که حالا دیگه می تونم سرم رو روشون بگذارم و حس زیبای آرامش رو تجربه کنم ....و تو نازنینم با دستهای کوچیکت اروم موهای من رو نوازش می کردی.... عزیزم نمی دونم چرا دلم گرفته ...نمی دونم چرا وقتی امروز توی وبلاگ دو قلوهای دوست داشتنی کیان و کیارش دیدم که توی بیمارستان باهر تهران به دنیا اومدن دلتنگ شدم...مامانی جون منم توی بیمارستان باهر به دنیا اومدم .....یک دفعه از صدای کولر گازی و بوی شرجی دلم گرفت...دلم هوای بوی تابستونه دلنشین و صدای کلاغها رو کرد....دلم برای شهر زیبا تنگ شد....دلم برای پارکی که با لباس لیمویی روی سکوی سیمانیش عکس گرفتم تنگ شد ....اینجا هر وقت که صدای هواپیما رو می شنوم که دارن به سمت تهران می روند توی دلم داد می زنم منم می یام....دلم از بوی شرجی می گیره....................

|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 

امروز  پا به پای تو قدم بر میداریم فردا اگر پا به پایت نتوانستیم راه برویم با خشم نگاهمان مکن....امروز که با صبر و بردباری ذره ذره علوم جهان را به تو می آموزیم فردا اگر ذهنمان پیر شد و دیگر تکنولوژی روز را فرا نگرفت در جمع همراهانت با خشم نگاهمان مکن....امروز من و پدر بیماریها و نخوابیدن هایت را تا به صبح تیمار داری می کنیم فرزندم فردا که درد طاقت فرسای پیری سراسر وجودمان را احاطه می کند با خشم نگاهمان مکن............

|+| نوشته شده توسط رضا-صفورا در پنجشنبه یازدهم تیر 1388  |
 
 
بالا